الملا فتح الله الكاشاني
350
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )
ندارد كه بسبب آن در نسب خود فخر كنيد و در نسب ديگر طعن زنيد و عيب آن كنيد و غرض از تترق قبايل و تشعب شعوب و اختلاف بطون تفاخر نيست بلكه به جهت تفارق و امتياز است همچنانكه حق تعالى ميفرمايد وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً و گردانيديم شما را شعبها يعنى جماعة متفرقه و فرق عظيمه كه منسوب باصل و اخذ باشد وَ قَبائِلَ و قبيلها كه منسوب بشعوبند لِتَعارَفُوا تا بشناسيد يكدگر را بنسب و قبيله و بسبب آن از هم جدا گرديد و لهذا دو شخص كه يك نام داشته باشند باختلاف قبيله و شعوب از يكدگر متميز ميشوند چون زيد تميمى از زيد قرشى ممتاز است و اگر امتياز در ميان شما نباشد معاملات كه سبب انتظام امور است متعذر گردد و از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مرويست كه شعوب جماعتىاند كه ايشان را نسبت ببلاد دهند و قبايل كسانىاند كه ايشانرا منتسب بآبا سازند حاصل كه مقصود از وضع شعوب و قبائل تفاخر نيست بآبا و اجداد و دعوى تفاوت و تفاضل در انساب بلكه فى الحقيقة خصلتى كه موجب تفضل است بر غير و سبب شرافة و كرامة نزد حضرت عزة از حيثيت كثرة مثوبة و رفعة منزلت اجتناب نمودنست از منهيات و ارتكاب نمودن بمامورات چنان كه ميفرمايد إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ بدرستى كه گرامىترين شما نزديك خداى أَتْقاكُمْ پرهيزكار ترين شماست پس هر كه را تقوى بيشتر قرب او نزد خدا بيشتر و فضل او از همه افزونتر و كلمهء شريفهء الشرف بالفضل و الادب لا بالاصل و النسب كه از كلمات متبركهء حضرت امير المؤمنين عليه السلام است كه مشعر است بر آيهء كريمه ان اكرمكم عند اللّه اتقيكم إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بدرستى كه خداى داناست باصل و نسب شما خَبِيرٌ آگاه از علم و ادب شما و ميتواند بود كه مراد از اين آيه تقرير خوفى باشد كه مانع اغتيابست و مؤيد اينست اينكه از عبد اللّه عباس نقل است كه در حق ثابت بن قيس آمد وقتى كه از روى تعريض تعرض كرد و نفرين نمود و گفت كه تو پسر فلانه زنى رسول فرمود كه كيست كه نام فلانه ميبرد ثابت برخاست و گفت منم يا رسول اللّه فرمود كه در روى اين مردم نظر كن چون نگاه كرد گفت چه ديدى گفت قومى مختلف الالوان بعضى سياه و برخى سفيد و گروهى سرخ و جمعى زرد فرمود ترا هيچ بر ايشان تفضيل نيست مگر پرهيزكارى و تدين بدين اسلام پس آيهء مذكوره نازلشد روايتست كه روزى رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در بازار مدينه ميگذشت غلامى سياه را ديد كه ميفروختند و او ميگفت كه هر كه مرا ميخرد بايد كه به اين شرط بخرد كه مرا منع نكند از گذاردن نماز يوميه در پس رسول خدا مردى او را به اين شرط بخريد و رسول در وقت نماز غلامى را ميديد كه ميآمد و اقتدا ميكرد روزى چند برآمد آن غلام پيدا نشد احوال او را پرسيد گفتند يا رسول اللّه تب دارد حضرت برخاست و بعيادت وى رفت و بعد از سه روز ديگر احوال